جدایی

image

یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …
دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد … دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :
“اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”

خسرو شکیبایی

به قول خسرو شکیبایی

خسرو شکیبایی

خسرو شکیبایی

 

به قول خسرو شکیبایی:
حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن….!
میدانی
هر قلبی “دردی” دارد…
فقط
نحوه ی ابراز آن متفاوت است!
برخی
آن را در چشمانشان پنهان می کنند
و
برخی در لبخندشان….!
بـــا زنــــــــــــــدگـــــــــــے

قهـــــرنکــــن

دنیـــــــــــــــــــــــا

مِنـَــــــــــــِــت

هیــــــــــــچ کـــــــــــــــس

رانمـــے کشـــــــــــــد…

سرزمین عشق

سرزمین عشق

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید

بعد ، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد

کاش می شد چا در شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید

خدای من ..!

خدای من
خدای من..!

نه  آن قدر  پــاکم  کـه  کمکم  کنی
و  نه  آن قدر  بدم  که  رهــــایـــم  کنی
میان  این  دو  گمم…
هم  خود  را  و  هم  تـــــو  را  آزار  می دهم
هر  چــه قــدر  تلاش  کردم..
نشـد…

نتوانستم  آنـی  باشم  که  تــــو  خواستی
هرگز  دوستــــــ  ندارم  آنی  باشم  که  تــــو  رهـــــایـــم  کنی
من  خودم  آنقدر  درد  دارم…
آنقدر  بی تــــو  تنـهــــــا  هستم…
که  بی تــــو  یعنی  “هیــچ”  یعنی  “پــوچ”
رهــــایــم  نکن…
گر  رهــــایــم  کنی..
مرا  در  آغوشـتـــــــ  رهـــــــا  کن..